عکس یاشاسین آزربایجان یاشاسین تراختور
متن رنگی

http://aytam.1000charge.com/ خرید شارژ اینترنتی

بیز گلیروخ ای آسیا، تورکلرین ایفتیخارویخ، تیراختورون عاشقیوخ، هر تیمین بیز سروریوخ چوخلی زحمتلر چهدوخ، تا بو گونی بیز گوردوخ، آندولا اللها کی بیز، حقیمیزه ال تاپدوخ تک توپ پيش بيني مسابقات فوتبال به زبان سرخم خنديدي - انقلابه سبزت را به نظاره نشستم - در مرگ درياچه ام سکوت مکن - تا به وداع خليجت نخندم آلدیغمیز بیلگیلارا بو سایت یئنی دا فیلتر اولوب دی
یاییلیب : سه شنبه 21 مرداد 1393 | یازار : آنا وطن سوزو | بؤلوم : إدمان | 0 باخيش لار
آري،من زبانم را قورت داده بودم اما...
در شبي سرد دريكي از بيمارستان هاي تبريز بدنيا امدم شور وشوق عجيبي در خانواده بوجود آمده بود،فرزنداول ،نوه ي اول،اينها عواملي بود تا من در چشم همه باشم وچشم وچراغ خانواده شوم! در آن زمان ها درتبريز خانواده ي ما همه تركي صحبت مي كردند البته خانواده هاي بودند كه براي بيست گرفتن فرزندانشان درانشاي فارسي با فرزندخود فارسي صحبت مي كردند!شايد آنها هم تقصيري نداشتند سيستم ،سيستم بي رحمي بود! در خانواده من به شيرين زباني وباهوش بودن معروف بودم ،روزها مي گذشت كه متوجه شدم كار پدرم به تهران منتقل شده وماهم بايد مي رفتيم ،به تهران كه رسيدم درابتدا برايم خيلي جالب بود آدم هاي جورباجور، شهربزرگ ،زباني جديد!اين زبان را بارها شنيده بودم تلويزيون منبع اصلي اين زبان براي من بود،در ذهن من يك فارس همان چيزي بودكه تلويزيون به خورد من مي داد،باسواد بودن شيك بودن پول داربودن و... در محله ي جديد ساكن شديم مثل هميشه همانند زماني كه درتبريز بوديم براي بازي ويافتن دوستان جديد از مادرم اجازه گرفتم تا به كوچه بروم ،نزديك بچه ها شدم به گرمي ازمن پذيرايي كردن آنها هم مي دانستند كه من آذربايجاني هستم چون شماره پلاك ماشين مان تبريز بود،ولهجه ي ي تركي من هنگام صحبت كردن به فارسي! مرا براي بازي دعوت كردند بعضي كلمات انها برايم نآشنا بود اما متوجه مي شدم درعالم كودكي با آنها بازي كردم ،كم حرف مي زدم به قول پدرم كه مي گفت تو چرا اينقدر درتهران كم حرف مي زني وجواب من اين بود كه من فارسي بلد نيستم !به اصرار خانوده ام وبراي برقراي ارتباط با بچه ها سعي دريادگيري فارسي كردم روز اول مهرشد ومن به مدرسه رفتم هنوز فارسي را با لهجه صحبت مي كردم !گاهي بچه ها نيش خندي مي زدند! اما برايم مهم نبود،معلم امد با روي خوش امد ،سلام كرد ،ما هم سلام كرديم ،بي مقدمه از بچه ها پرسيد كه دراينده مي خواهيد چكاره شويد؟ بچه ها يا دكتر مي گفتند ويا مهندس والبته همراه با فوتباليست شدن!اما جواب من متفاوت يود!من مي خواستم رئيس جمهورشوم!(البته با آن سن كم مي دانستم كه نبايد بگوييم كه مي خواهم رهبرشوم!)بسياري از بچه هاي هم سن وسال من معني رئيس جمهور راهم نمي دانسند معلم جاخورد ه بود گفت :آفرين رئيس جمهور! يكي از بچه ها گفت:توهنوز فارسي صحبت كردن را بلد نيستي وهمه خنديدند! صندلي بغل دستي من پسري مهربان به نام رضا بود من به رضا،ريضا مي گفتم اوهم مي خنديد،يك روز معلممان از دست من عصباني شد!او مي گفت تو چرا فارسي ياد نمي گيري؟ چرا به بشقاب ،بشگاب مي گويي، چرا به مداد،ميداد مي گويي ! چرا به شنبه ،ايشنبه مي گويي! كمي خجالت كشيدم معلم تندتند مي گفت وبا عصبانيت گقت چرا جواب نمي دهي! سيلي محكمي برگوش من نواخت !بغض گلويم را گرفت، همه خنديدند! معلم مرا ازكلاس بيرون كرد گفت تازماني كه درست حرف زدن! را ياد نگرفتي ،حق نشستن در كلاس را نداري!بغض عجيبي را حس مي كردم كم كم اشك هايم سرازير شد، صورت بچه هايي كه به من مي خنديدند !سيلي معلم !ندانستن فارسي! ترس از بي سوادي! بي سواد بودن تركها درتلويزيون !همه درحال گذراز جلوي چشمانم بود،ناگهان بغضم را قورت دادم اما بغضم را همراه زبانم قورت دادم! آري من زبانم را قورت دادم!ديگر عزمي كردم براي بدون لهجه شدن براي فرار از تمسخر! براي فرار از سيلي! براي فرار از بي سوادي! از مدرسه تا خانه ي ما 20دقيقه راه بود من درعرض 5دقيقه دوان دوان وگريان به خانه رسيدم مادرم را كه ديدم دراغوش او گريستم ،مي دانستم كه نبايد بگوييم نمي خواهم برم مدرسه!مادرم فكر كرد كه با بچه ها دعواي م شده ومرا دلداري دادهرروز فارسي راتمرين مي كردم به نوع حركت لب ودهان دوستانم نگاه مي كردم حتي تن صدايم هم تغيير دادم تا من هم باسواد!وآقا دكتر!شوم ،كمي بزرگ شدم كلاس دوم درانتظارمن بود من ديگر كاملا فارس شده بودم حتي درخانه هم فارسي حرف مي زدم اما پدرم تركي بامن صحبت مي كرد،كلاس دوم شد من در فكر تسخير همه جا بود مي خواستم بيشتر بدانم كره ي جغرافيا اولين چيزي بودكه مرا راحتتر با محيط بيرون اشنا مي كرد،علاقه ي من براي شناختن باعث شد تا در دوروز ،پايتخت تمام كشورهارا حفظ كنم اما دراين ميان در بالاي سرايران نامي آشنا را ديدم آذربايجان!از پدرم پرسيدم مگر ما آذربايجان نيستيم پس اين چيست !پدرم گفت:هردو آذربايجا ن است پرسيدم اگر هردو آذربايجان است پس چرايكي ومتحد نيست! مگر نقشه ي ايران به شكل گربه نيست !مگر اين خط سياه مرز كشورها نيست ،پدرم جواب داد بله عزيزم اما آنها مستقل هستند البته پدرم توضيحاتي دادومن بسياري از انهارا درك ومتوجه نشدم ،به پدرم گفتم انها هم فارس هستند!پدرم گفت نه انها ترك آذري هستند، گفتم مثل ما! گقت بله، گفتم پس فارسي بلد هستند !گفت نه!نه ،گفتم ،پس انها چه جوري درس مي خوانند !پدرم گفت تركي !تعجب كردم مگر مي شود !از پدرم پرسيدم پس ما چرا تركي درس نمي خوانيم!پدرم جوابي نداشت!تنها سكوت!!! در ذهن خود پايتخت كشورها را مرور مي كردم ناگهان باخودانديشيدم وگفتم مگر يك خط سياه(مرزي )چقدر قدرت دارد كه يكسوي خط مي تواند تركي درس بخواند وسوي ديگرنه!موضوع جالبي بود فرداي ان روز از معلممان پرسيدم كه چرا ما تركي درس نمي خوانيم جواب معلم اين بود تركي خط ندارد! زبان فازسي زباني كامل وعامل اتحاد است! باز همان حس تحقير سال پيش به سراغم امد ومصمم تر شدم تا فارسي راهمانند تلويزيون صحبت كنم كه مي كردم! البته در ذهن وانديشه ي من نام جديدي وارد احساسات من شده بود آري آذربايجان!! اما هنوز ارتباطي راحس نمي كردم سالها گذشت ومن فارس تر از فارس ها مي شدم !ماهواره وارد زندگي ماشد، كانالهاي متفاوت وجالب تركيه با يك تفاوت عمده!اين كانال ها تركي صحبت مي كردند!از قاب تلويزيون صدايي ديگر مي شنيدم! در اين كانالها دكترها ومهندس ها هم تركي صحبت مي كردند! وبرخلاف تلويزيون ايران هيچ تركي مسخره نمي شد! برايم جالب بود بعدها كانالهاي بانام آذربايجان را ديدم كه همانند ما صحبت مي كرد آنجا هم همه ي دكترها تركي حرف مي زدند! با بچه ها در كوچه فوتبال بازي مي كردم روزي بچه ها گفتند بيايد براي تيم خود نامي انتخاب كنيم يكي از دوستانم گفت توو پسر خاله ات يك تيم، من ومازيار هم يك تيم، قبول كرديم ،انها اسم تيمشان راستارگان تهران گذاشتند!پسرخاله ي من هم گفت ماهم ستارگان تبريز! خوشحال شدم اما گفتم نه!اسم تيم ما ستارگان آذربايجان! بازي مي كرديم وقتي اسم تيم مان ستارگان آذربايجان بود نيروي عجيبي پيدا مي كردم گويا نبايد مي باختم هنگامي هم كه مي باختم بسيار ناراحت مي شدم اين حس جديدي بود حسي كه از شكست آذربايجان ناراحت مي شدم از برد آذربايجان شاد مي شدم! روز گار گذشت ومن بزرگ وبزرگ تر ونزديكتر به زبانم شدم از موسيقي آذربايجاني لذت مي بردم رقص آذربايجاني شوروشعفي خاصي داشت سالها گذشت ومن وارد دبيرستان شدم معلمي داشتيم آذربايجاني با لهجه غليظ تركي صحبت مي كرد! اما خيلي باسواد بود بچه ها ميگفتند اين آقامعلم يك زماني دردانشگاه درس مي داد اما بعدها اخراج شد !برايم جالب بود بعد كلاس گفتم آقا من هم آذربايجاني هستم !اقا معلم جواب داد بسياري از اين بچه هاهم آذربايجاني هستند اما همانند تو جرات جلو امدن وگفتن اينكه من يك ترك هستم را ندارند! جواب متفاوت وخاصي بود از احوالاتم پرسيد كه متولد كجاهستم او متولد اردبيل بود با معلم آذربايجاني هروز بيشتر از روزهاي قبل رفيق تر مي شدم ،معلمان مجله ي داشت به زبان تركي برايم عجيب بود تا ان زمان درايران مجله به زبان تركي نديده بودم !گفتم آقا اين چه مجله اي است گفت بيا ببر بخوان هفته ي بعد بياور از لحظه گرفتن مجله مطالب انرا خواندم تا زماني كه خوابم برد، اين مجله مرا به فكر برد تابيشتر تحقيق كنم از معلم مان كمك وراهنمايي خواستم اوهم چند كتاب اورد وگفت كه مواظب باش تا به درست اسيب نرسد! مي خواندم وبيشتر مي فهميدم !بيشتر مي فهميدم كه به من دروغ گفتند! به من خيانت كردند ومن با حسرت به روزهاي گذشته مي نگريستم ،زبان من هم همانند زبان فارس ها خط داشت! حتي زبان من لهجه هاي متفاوتي داشت !تصوير كشورهاي ترك در كتاب دكتر هيئت را ديدم وبربيشماربودن خود اگاهي يافتم، قزاقستان ،ازبكستان ،آذربايجان ايران، جمهوري آذربايجان وقرقيزستان، تركمنستان تركيه و... همه ترك بودند با مطالعه اين كتاب همه چيز را دريافتم ودروغ ها بر من اشكار شد! اما ازز بان فارسي تنفري نداشتم اما دريافته بودم كه زبان تركي براي من ترك، مهمتر از فارسي است !همچنان كه فارسي براي فارس زبانان مهمتر از ساير زبانها ست! من با خانوده ام ديگر تركي حرف مي زدم از حق وحقوقمان مي گفتم ،براي پدرومادرم جالب بود! در يافتن دوستان هم زبان بودم، بسياري از دوستانم كه فارسي با من صحبت مي كردند ترك بودند روزها گذشت اما اينبار من در حركت براي رسيدن به هويتم بودم ،هويت آذربايجاني! سالها از ان زمان مي گذرد حالا تنها فكر وذكرم وطنم وزبانم است خواهم كوشيد تا دركنار هم زبانانم براي رسيدن به حق آذربايجان تلاشي كرده باشم تا تحفه اي براي آيندگان داشته باشم ! ديگر دوست ندارم فرزندم همانند من زبانش را قورت دهد! آري مي خواهم هنگام سوال و جواب فرزندم از من ،سرم را بلند كنم وهمانند پدرم سكوت نكنم تافرزندم همانند من درحسرت زبان مادريش نسوزد تا زبانش را قورت ندهد!! تا توهم بي سوادي به افكارش نفوذ نكند !تا دگر برتربيني را از خود دور كند !تا آذربايجان سربلند واستوار افتخار آفريني كند ,برگ برگ تاريخ را از نام خود بهرمند سازد! يك مهر آمد ومن درحسرت تحصيل به زبان مادريم هستم! درحسر ت سالهاي كه مي توانستم به تركي تحصيل كنم وموفق باشم !در حسرت روزهايي هستم كه نتوانستم بازبان خودم حق خودرا بگيرم! من نتواستم اما مي جنگم تا فرزندم بتواند!

یارپاق لار :

دریافت کد نمایش تبلیغات حیدربابا یه سلام!